بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

حرف دل و گزارش کار

1391/6/19 1:21
نویسنده : مامان نسرین
294 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خدا...

وای که چقدر دوست دارم و تو چقده ماهی...

چقدر شیطون شدی...  برای شیطونیات میمیرم.. میترسم... دنبالت می دو ام... هنوز دستاتو مشت میکنی و رو به آسمون میگیری و راه میری... برای حفظ تعادل... عاششششق این مدل راه رفتنتم... 

اصلا با این راه رفتنت منو عاشق تر کردی... دلم برای اولین خنده هات.. اولین نشستنت ... غذا خوردنت...  غلت زدن و دنده عقب رفتن و دس دسی و  دندون دراوردن و سینه خیز و چهار دست و پا رفتنت تنگ شده مادررررر...برای همشون کلی ذوق کردم...

اما راه رفتنت یه مزه ی دیگه ای داشت... چون منتظرش بودم...شدید...  یه مزه ی خوش مزه که تا ابد فراموش نمیکنم...   دیگه وقتی بیرون از خونه ایم دوست داری راه بری... دیگه کف کفشات تر و تمیز نیست... خاکیه... چون که تالاپ تالاپ میذاریشون روی زمین... دیگه باید مثل بزرگترا کفشاتو در بیاری و وارد خونه بشی...

 کفشتو قربون پسرم...

البته کارم درمده پسر جونم!!!!  بالا رفتن از پله ها رو یاد گرفتی... به محض اینکه میبینی در بازه به سرعت نور از پله ها بالا میری و مدام پشت سرتو نگاه میکنی ببینی کسی میاد دنبالت یا نه.... خیلی خیلی دلهره دارم به خاطر این پله ها... خدایا خودت محافظش باش....

 جونم برات بگه... اون موقع ها که تو دل مامان بودی منو بابایی با هزار امید و آرزو .... و البته با زحمت های مامان بزرگ و بابابزرگ که ایشالله همیشه سالم باشن یه اتاق خوشگل برات ترتیب دادیم... که تو توی این اتاق گذران اوقات کنی.... امممممممممما

گل پسری اصلا راهت به این اتاق نمی افته...

 صیح تا شب توی  آشپز خونه خودتو سرگرم میکنی...

 در یخچال و هزار بار باز میکنی و میبندی... کافیه صدای فندک اجاق گاز و بشنوی... یک داد و هواری راه میندازی که این جیززززززززززززه... اوفففففففففه .... بعضی وقتا هم بردیا به بغل آشپزی میکنم ... با علاقه ی زیاد آشپزی مامانو تماشا میکنی....   کشوی پایینی جای ابزار آشپز خونه ست... به محض اینکه بازش میکنی اول وسایل خطر ناک مثل قیچی آشپزخونه... انبر فلزی سالاد... احیانا چاقو... رو با کلی هیجان و یادآوری اینکه اینا جیزن ...میدی به مامان(من فدای این عقل و شعورت پسر)... بعد هم با خیال راحت همه رو به هم میریزی... گاهی هم یکی یکی میذاری روی کابینت!!!!

از کابینت یه دستمال بر میداری و شروع به گرد گیری میکنی... محکم بغلت میکنم و میبوسمت... تو هم با تمام قدرت سعی میکنی خودتو از دستم نجات  بدی...(البته از نظر روانشناسی کودک این کار اصلا درست نیست که به زور و اجبار یه بچه رو بغل کنی و ببوسیش...حتی اگه اون بچه مال خودت باشه...  به بزرگی خودت ببخش>>)

چند بار توی دفتر نقاشی  برات چشم چشم دو ابرو کشیدم و شعرشو برات خوندم.... حالا همش دفترتو میاری با یه مداد رنگی و به من میگی :دش.دش....( همون چشم چشم) یعنی که برام بخون و بکش...

شیر خوردنات داستان داره.... هیچ وقت یادم نمیره که تا چند ماه پیش حسرت اینو داشتم که تو  بی دردسر شیر بخوری ...خدا رو شکر...حالا ول کن مامان نیستی ... یه شیرین کاری هایی میکنی موقع شیر خوردن که بهتره بین خودمون بمونه.... توی تک تک سلول های بدنم  ثبت شده... با دنیا عوضش نمیکنم این حس و حال رو...

یه گله ی کوچیک: هنوز برای رسیدن به خواستت داد و هوار میکنی... نمیدونم چی کار کنم!!

البته شیرین کارایات زیاده نه ذهنم یاری میکنه نه چشمام...

خدای خوبم... برای همه خاطرات خوب  با بردیا...  برای تمام اتفاقات خوب... معجزه ی رشد و نمو بردیا ...

سپاس

    ........................................................................................

معرفی میکنم: یه پسر آقا و ساکت و با شخصیت که نشسته تا مامانش ازش عکس بگیره

b

اماده بر ای پیاده روی...

b

قطار بدو... بردیا بدو...

b

b

بردیا مستقل میشود:

 البته این آخرین باریه که اجازه میدم هر جور که دوست داری بخوری...صبوری درین زمینه جایز نیست...(با اجازه ی روانشناسان کودک)

b

b

b

ممنون که توی کارای خونه به مامان کمک میکنی...

b

اینم کفشایی که در موردش گفتم:

b

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (5)

مامي نسيم( مامان ملودي )
20 شهریور 91 8:34
مثل هميشه اينقده قشنگ مي نويسي كه آدم حس ميكنه تمومش و جلو چشمامش ميبينه .


ممنون نسیم جان چشماتون قشنگ میبینه.... البته ماست نیست و خامه ی صبحانه ست... باید فیلمشو ببینید که چه کارا که نمیکنه با این خامه!!!!!!
مامي نسيم( مامان ملودي )
20 شهریور 91 8:35
فداي اون ماست خوردنت البته ميدونم مامانت حسابي حرص خورده چون ما همداني ها اصولا وسواسي هستيم . اما اشكال نداره مامانش
مامي نسيم( مامان ملودي )
20 شهریور 91 8:36
خوشگل تر از هميشه ميشي وقتي ميخندي . اميدوارم هميشه لبات خندون باشه عزيزم و دنيا هم به روت بخنده
لیلی مامان بردیا
23 شهریور 91 2:49
نسرین جونم محشری دستت درد نکنه با این وبلاگ نوشتنت بردیا جون که تکه تک... ماشالله عکس ماست خوردنش فوق العاده ست
مريم مامان آرمان
29 شهریور 91 23:34
نسرين مگه ميتونه در يخچال رو باز كنه؟چه جوري؟اينجوري كه كارت در اومده. عكساي برديا فوق العاده ديدنيه.لذت بردم.بووووس